تبليغاتX
این خودمم
پرانده ها
 

دخترها خوب بلدند* هرازگاهی بین خودشان شوخی های از نوع "کی بود زنگ زد؟ با کی قرار داشتی؟  با کی رفتی فلان جا؟ و..." راه بیاندازند. در دوران مجردی هروقت سوژه این سوالات می شدم یک جواب ثابت می دادم : همون آقا قدبلنده    اونی که همش می خنده!

امروز بطور کاملا اتفاقی یاد این قضیه افتادم و دیدم چه پیش بینی دقیقی کرده بودم!

 

* شاید بین پسرها هم رایج باشد. (احتیاج به منابع بیشتر)


تبلیغات: شاه بیت توصیفی همسر آینده خود را از ما بخواهید!

 

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 0:27  توسط خود خودم  | 

یعنی همه بچه های تربیت معلم وقتی بهار میشه دلشون حصارک می خواد؟ یا فقط من  اینجوری ام؟ همین الآن که اینو نوشتم بوی محوطه کوچیک سبز و پرشکوفه بین دانشکده علوم و ادبیات ریه هامو پرکرد. دوست دارم از اون پله های منتهی به علوم برم بالا، روی چمنها و زیر اون بید مجنون ولو بشم. همون بیدی که 4-5 نفر میتونستن جداگانه زیرش بشینن و فکر کنن تنها کسی هستن که سایه اون درخت رو برای خلصه یک بعدازظهر بهاری انتخاب کردن! ولی نمیشه، نفسم گرفته باید هوایی که گفتم رو از ریه هام خالی کنم و برگردم به زمان و مکانی که در اون قرار دارم. شما هم اگه هوای گذشته رو دارید زیاد نگهش ندارید خفگی میاره!


من خاطره بازی ایرانیا رو نکته مثبتی نمی بینم. حتی از این ویژگی می ترسم.
+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 7:46  توسط خود خودم  | 

از آنجا که ۱۳ بدر سوت و کوری داشتیم تصمیم گرفتم کل روز را با پیاز داغ اضافه بنویسم . اونقدر بیمزه و آب بندی شده است که گذاشتم ادامه مطلب و پیشنهاد میدم نخونید!
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:23  توسط خود خودم  | 


 بعضیا خیلی عرق ایرانی دارن و وقتی میخوان نماز و روزه رو زیر سوال ببرن به جای دلیل منطقی رو میارن به پرسیدن مساله قبله در کره ماه و غروب و طلوع آفتاب در قطبین جغرافیایی! اصلا این دلایل هم قبول اما وقتی می بینم یکی از همینا داره تو ملبورن زندگی می کنه و راه به راه از هفت سین و آداب نوروزی ایرانی های اونجا عکس و مطلب میذاره نمیتونم چیزی نگم! آخه عزیز من شما که خیلی به وضعیت ثوابت و سیارات علاقمندی؛ نمیدونی فلسفه نوروز اعتدال بهاریه و نیمکره جنوبی در اعتدال پاییزی به سر می بره؟ شما دیگه از آب و هوای شهرت که دیگه باید بفهمی 6 ماه دیگه قراره بهار بشه! البته امیدوارم نوروز برای همه ایرانیان ساکن استرالیا اقیانوسیه برزیل شیلی پرو آرژانتین مکزیک و... مبارک باشه ولی منظورم اینه که گیر میدی درست گیر بده!
+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 15:20  توسط خود خودم  | 

سلام
سال نو مبارک.
میدونم باید زودتر از اینها برای تبریک فرارسیدن عید نوروز خدمت می رسیدم ولی نشد. دنبال شعر یا قطعه ادبی جالب و ارزشمند و جدید می گشتم تا با آن اینجا را به روز کنم که به شعر زیر رسیدم. و صدها بار افسوس خوردم که چرا موقع پخش این شعر تلویزیون خاموش بود و پست من به تاخیر افتاد.
 
تو بهترین حالی / چه خوش خوانده‌اند ترا که بهاری
تو بهترین حالی / رمز عبور لیله و راز طلوع نهاری
تو بهترین حالی / رویای منی، تو آرزوی جهانی
تو بهترین حالی / تو مبدأای، تو مقصدی، راهی
تو بهترین حالی / تو سرودی، زمزمه‌ای، فریادی
تو بهترین حالی / تو دانه‌ای، جوانه‌ای، درخت پاک حیاتی
تو بهترین حالی / هماره خرّم و سبز، گل همیشه بهاری
شوق دیدار روی تو / تفسیر عمر من است
سلام بر تو ای بهار مردمان / سلام بر تو ای خرّمی دوران
 

پیام نوروزی خودخودم: جماعت! لطفا از این به بعد کشک نستله و روشور بلک اند دکر و آفتابه سامسونگ و سیراب شیردون مک دونالد و پیت حلبی لامین آرک استفاده نکنید.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1391ساعت 0:3  توسط خود خودم  | 

مشهد دیروز حسابی برفی بود و امروز هم متعاقبا یخ بندان شده. آدم هفت سین چیدنش نمی آید. دلم میخواهد کاجی بیاورم خانه و تزئینش کنم. به خاطر این اقدام من عمو نوروز به پاپانوئل تغییر کاربری خواهد داد!


خودخودش روز ۲۸ اسفند هم دست از سر دانشگاه برنداشت. خودخودم هم دست از سر خودخودش برنداشت و تو این برف باهاش رفت. اگه روزهای عادی داشگاه بود برفا حسابی پاکوب و کثیف بودن ولی ما تونستیم از بکری برف حسابی عکس بندازیم:

چرخ و فلک قدیمی پارک ملت رو تشخیص دادید؟

یعنی بعضیا از رو نمیرن!

ردپای یک نفر از ما سرخوش تر


خوابگاه حسابی خلوت شده. همه رفته اند شهرهایشان. فقط افغانی ها و تاجیکها مانده اند که فقط سلام وعلیک داریم. می ماند همسایه دیوار به دیوارمان که آن هم برای دید وبازدید کیس مناسبی نیست. اولا به خاطر ملیت (یمن جزو کشورهای حوضه نوروز نیست!) ثانیا تازه فرزندشان را از دست داده اند. لطفا این روزها در مورد دید و بازدید زیاد و عید مبارکی های تکراری غرغر نکنید. خواهش می کنم از روبوسی خسته نشوید و صورت خود را پاک نکنید. چون اینجا یک نفر بدجوری ظرفیت پشیمان شدن از ماندن در مشهد را دارد! روضه باز: سیزده بدرو بگو....


ولادیمیر ناباکوف: هر وقت تصاویر تبلیغ شده رهبران مملکت در اماکن عمومی بزرگتر از اندازه تمبرِ پستی بشوند، ... ... ... ... ... ادامه جمله را ننوشتم چون یه کم تلخه و بقول رئیس جمهور عزیز آخر سالی میخواهیم صفا کنیم! اولش را نوشتم چون نمیشود به در و دیوار مشهد نگاه کرد و چیزی نگفت!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 13:10  توسط خود خودم  | 

این دو عکس با فاصله کمتر از ۴۰ روز گرفته شده اند.

توی عکس اول آب و هوا و نور رو منجمد می بینی.

حیاط مسجد گوهرشاد اواسط زمستون

عکس دوم خبر از اومدن مهمون هرساله این روزها داره.

حیاط مسجد گوهرشاد اواخر زمستون

 

امیدوارم شما هم صدای پای بهار رو تو جاهایی بشنوید که دوستشون دارید.

با تشکر از عکاسی خودخودش


از بچگی دوست داشتم سال تحویل رو توی خونه باشیم ولی بعضی وقتها می رفتیم اماکن زیارتی. چندسال پیش که رسمن توبه کردم از اینکار. خود مراسم خوب بود. بخصوص لحظه تحویل سال که همه دست به دعا بر می دارن. توی هیچ مراسمی این همه آدم با هم به زبون خودشون دعا نمی کنن. ولی یهو همه با هم تصمیم گرفتن برن خونه هاشون. عده قلیلی هم مثل ما که صبرکردن آخر سر برن خون با سیل جمعیت به بیرون رانده شدن و چاره ای جز خانه رفتن نبود. ولی این روزها یک وسوسه توبه شکنی به سرم زده تا ببینیم ۵ روز دیگه خدا چی می خواد.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1390ساعت 0:1  توسط خود خودم  | 

سلام سلام.

اینجا باز جشن تولده. به افتخار همه مهمونها بزن کف مرتب. اون کف قشنگه رو هم بزن به افتخار سهیل خان که الآن میخواد بگه این جنگولک بازیها چیه. راستی ببخشید اینجا از بادکنک و فشفشه و آیکونها و اسمایلی های رنگارنگ خبری نیست. نمیخواستم شلوغ پلوغش کنم!

تولد خاتون خاله عزیزه و همه خواهرزاده های مجازیش مهمونن. خوش اومدید صفا آوردید. سنگین رنگین بشینید یه گوشه فوقش دو انگشتی دست بزنید. می دونید که من اعصاب ندارم. گذشت اون موقع که تولدای حلقه وبلاگی پر بود از حرکات موزون و بابا کمر و... من که حسین جعفریان نیستم!

آخی... تو ذوقتون خورد؟ نه بابا اونقدرا هم خشک و خالی نیست. می تونید گلوتونو به سبک مصطفی تر کنید:

تشکر می کنم از اسپانسر جشن!

 ۱خواهر و ۱برادرزاده و ۳ خواهر زاده به نمایندگی از فامیل اینجا براش نوشتن پس یه راست میریم سراغ دسته گلایی که فرستادن:

آشنا:
انسان موجود غریبی است...ارزش همه ی داشته هایش را زمانی درک می کند که آنهارا ازدست داده باشد...گرمای تابستانی خورشید را در نیمه های زمستان ارزو می کند وسپیدی وخنکای برف زمستان را درروزهای داغ تابستان!بیشتر انسان ها عزیزترین افراد زندگیشان را وقتی میشناسندکه دیگر رفته اند...ولحظه های شیرین را هنگامی می چشند که خاطره گشته اند...اما تو باهمه ی آنچه گفتم فرق داری. تورا چون هدیه ای گرانبها که خداوند فقط یک بار به ما بخشیده است قدر می دانیم.تورابا همه ی بردباری وشکیبایی که داری باهمه ی خوبی هایت دوست داریم.. ازهمان لحظه که آمدی تا امروز ...وتا همیشه.... قدر می دانیم!تورا که در ان شب زمستانی به جمع ما گرمی
وروشنی بخشیدی.
دوستت داریم....دوستت داریم...
خدایا ازتو به خاطر تولدخاله جان مهربانم که همه ازجان ودل دوستش داریم ممنونم!وتو ای خاتون عزیزم !خاتون همه ی خاله های مهربان! خاتون شب های دراز راز گفتن ها! خاتون روزها ی خاطره ساز....
تولدت مبارک

حسن موحدي:
تولدت مبارك عمه كوچولوي من
بدون من به عشق تو رفتم سر اين كار
جيگرتو
ننه رو هم ببوس

بابا لنگ دراز:
سلام خاله... خوبی خاله؟!... سلامتی خاله؟!....
خاله؟!
این کلمه خاله عجب بزرگ شده... همه فقط روی یه نسبت فامیلی خاله شونو صدا میکنن خاله... همه خاله شونو صدا میکنن خاله و فقط منظورشون خاله س.... ولی وقتی ما میگیم خاله فقط منظور خاله نیست.... حد اقل من که اینطوریم... وقتی میگم خاله انگار دارم همه کلماتی رو که بلدم از مهر، از محبت، از وفاداری، فداکاری، احترام گرفته تا عزت و ارج و قرب می گنجونمش توی یه کلمه و میگم« خاله»
این که این کلمه.... این «خاله» ی ساده شده « خاله » کم الکی نیست.... الکی نیست که یه نفر اینقدر خوب باشه که خودش اسمشو که حتی اسمشم نیست و فقط یه نسبته، اینقدر ببره بالا...
اینکه از اسمت نمیگم به خاطر اینه که حلیمه خاتون خیلی یه جوریه... بزرگتر از این حرفاس...
آره حلیمه خاتون خانوم... اینطوریاس.....
داشتم میگفتم... شما رو وقتی صدا میکنیم قند تو دلمون آب میشه... شاید به چشم نیاد... ولی میشه... چه بخوای چه نخوای میشه...
اسمت اگه قشنگه.. حلیمه خاتون اگه قشنگه... « خاله» ی ما اگه قشنگه الکی نیست... حکماً یه حکمتی داره.. حکماً خودت قشنگی که اسمت قشنگ شده.. حتماً خودت خوبی که وقتی توی جمع میگن حلیمه خاله آدم یاد چیزای خوب می افته...
خوب بالا خره هرچی نباشه خاله منی دیگه( از اون شکلکا بلطی؟ از اونا)
امیدوارم همیشه خدا خوب باشی... از خدا میخوام خوبترین¬هاشو بهت بده... ازش میخوام دل خوش بهت بده.... برات قشنگ ترین آرزوهارو دارم توی این روز قشنگ...
تولدت مبارک ای قشنگ ترین خاله دنیا
آی بلطی؟!.... آی لاب یو!

طيبه:
اولين خاطره من از تو به عنوان يه خاله مربوط به اولين نامه ايه كه تو زندگيم نوشتم.
يه نامه كه همراه نامه هاي آبجيا برات فرستاديم.
البته اعتراف ميكنم تنها دليل نامه نوشتنم حسادتي بود كه به نامه نگارياتون ميكردم.
اون موقع ها خيلي حرسم ميدادين. همه تون. تو. آبجيا. دختر خاله ها. كلا برام يه تابوي بزرگ بودين كه ميخواستم بشكونمتون
ولي موفق نشدم. چون هيچ وقت نتونستم به جمع محرمانه تون وارد شم.
هرچند بچگي تلخي هم نبود با اون همه شري كه ميريختيم
يادمه برات نقاشي هم كشيدم. چند وقت پيشا هم بهم نشون دادي
اصولا اولين خاطره هاي من از تو زياد دلچسب نيست. اما خب از جووني به اين ور برام بهترين خاله دنيا شدي و هستي
خيلي وقتا اولين ها مهم نيستند. اون چيزي كه مهمه بهترين هاست. تو جزئي از بهترين خاطره هاي زندگي مني
خيلي وقته كه تو براي من يه خاله نيستي. بلكه يه دوست عزيزي
يه دوست دوست داشتني.
يه دوست واقعي
و يا شايد يه رفيق
تولدت مبارك رفيق

و اما خودخودم:

راستش دست و دلم به نوشتن نمیره فقط دوست دارم از نزدیک ببینمت و تولدتو تبریک بگم. سجاد تو یکی از نوشته هاش لحظه تولد رو به لحظه تحویل تشبیه کرده بود. دوست دارم جای همه کسانی باشم که در لحظه تحویل تو کنارت هستند. توی اینترنت پر از عکسای خوشگل کیکه. ولی من می خوام یکی از دستپختای خودمو بذارم تا هم کامی شیرین بشه هم سلیقه خودخودمو به رخ بشریت بکشم. آخه تو خوابگاه پختم با حداقل امکانات!

جشن هنوز تموم نشده تو کامنتدونی ادامه داره!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 2:49  توسط خود خودم  | 

 

۱۲ اسفند رسید و این یعنی پیوند خودخودم و خودخودش دو ساله شد! آن روز بوی ۱۷  ربیع می داد. امروز بوی سیاست و ...


۱۲ اسفند رسید و خودخودش تازه تصمیم گرفته در شرکت در انتخابات تردید کند. هر دفعه از تهران می آمدیم شناسنامه مان یادمان می رفت ولی اینبار شناسنامه اش را آورده و چند بار هم چک کرده که هست یا نه. آنوقت سر بزنگاه تردید دارد! همه اش هم تقصیر صدا و سیماست. مطمئنم اگر برای دختران متولیان رسانه ملی خاستگار بیاید دهن پدر را تا لحظه عقد می بندند یک وقت داماد نپرد! بگذریم تا شب فرصت دارم اهمیت صفحه انتخابات شناسنامه را برایش تبیین کنم.


۱۲ اسفند رسید و برای رای دادن یا ندادن یکی تکلیف شرعی دارد آن دیگری عذر شرعی. در این وانفسای "شرع بازی" خوشا آنانکه از بیم فرمهای گزینش رای می دهند.

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 8:46  توسط خود خودم  | 

۱- یک نامه سرگشاده نوشته بودم خطاب به اصغر فرهادی که اگر اسکار را برد وبلاگ را با آن به روز کنم. وقتی که می خواستم آنرا پست کنم چیز دیگری به ذهنم رسید...پس نامه را موکول می کنم به وقتی دیگر. وقتی که آبها از آسیاب بیفتد و سر و صدا ها بخوابد. اما آن چیزهای دیگری که به ذهنم رسید را ادامه مطلب آورده ام. رمز را انگلیسی تایپ کنید: اسم کوچیک دختر عمو کوچیکه پدرم! با آی بدون اچ! بابا اصلا بیایید از خودم بپرسید. روی راهنمایی رو سفید کردم وااللللااااا!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 13:14  توسط خود خودم  |