تبليغاتX
این خودمم
پرانده ها

توی این مدت که من نبودم و هیچ کس نپرسید "مرده ای یا زنده؟" مریض بودم.

احتمالا همه علائم آنفلوانزای نو پدید رو حفظید. همه شو داشتم. حتی اونهایی که در موارد نادر دیده شده. حال نداشتم برم خونه. دکتر هم رفتم  ولی ساعت ۸ شب یعنی ۲ ساعت و نیم بعد پذیرش شروع میشد و کی حال داشت بمونه وقت بگیره حالا بماند کی نوبتم میشد. از این بدتر که کارم بعد از ساعت ۸ و نیم تموم می شد و با سرافکندگی باید از دکتر گواهی نامه می گرفتم که اون ساعت شب مطب بودم چون سرپرستهای خوابگاه فقط زبون قانون رو می فهمند نه یه آدم مریض رنگ پریده که حتی نمیتونه درست سرپا بایسته.یه چیز دیگه که از موندن منصرفم کرد دیدن صف طویل مریضهابود که بعضیهاشون معلوم بود از اطراف دامغان اومدن چون با بار و بندیل و فلاسک چای(!) کف زمین ولو شده بودند. این صحنه علاوه بر اینکه آدم رو از قبل مریض تر می کرد هشدار میداد اینجا صندلی برای نشستن نیست و دو ساعت و نیم تموم باید مثل کرکس چشم می گردوندم تا اولین صندلی که خالی شد به آن حمله می کردم. البته امیدی به این هم نبود چون از من زرنگتر زیادند. و باید من هم کف زمین ولو می شدم. البته من منتظر همه این بهونه ها بودم که دکتر نرم. چون(بین خودمون بمونه ) مثل...از آمپول می ترسم!

خلاصه به لطف پرستاری دوستان و درمان خودسرانه و خوراکی های سالم حالم خوب شد.الان هم که این پست رو می نویسم فقط یه خورده فین فین می کنم(گزارش لحظه به لحظه ادب نمیشناسه).مریضی هم داره به خاطراتم میپیونده.البته یه روزش که از تب داشتم میسوختم هیچ وقت تبدیل به خاطره ای خوش نمیشه.

پ.ن۱.تازگی ها یه دکتر کله گنده به یکی از دوستان گفته بود. آنفلوانزا ای-بی-سی- دی(!) نداره.این بازیها همش سیاسیه معلوم نیست میخوان حواس مردم دنیا رو از چی پرت کنند.

پ.ن۲.این فقط یه شرح وضعیت بود. خوش ندارم بگید آبکی نوشتی و لوس نوشتی و چرا مثل قبل جذاب نمی نویسی و....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 12:16  توسط خود خودم | 
 

 

توی تاریخ هشتم آبان هزار و سیصد و هشتاد و هشت از نردبوم نیفتادم مریض نشدم کسی بهم بی احترامی نکرد دلم نگرفت و خلاصه هچ اتفاق بدی نیفتاد. 

ولی مثل روز برام روشنه که تا عمر دارم هر وقت یاد این تاریخ بیفتم حالم از زمونه ای که توش زندگی می کنم به هم خواهد خورد.

کاش ماقبل تاریخ زندگی می کردم اون وقتی که ...

 پ.ن. هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/باز جوید روزگار وصل خویش.دوستان قدیمی می دونن منظورم از شعر رنگ وبلاگه.دوستای جدید بدونن که منظورم از شعر رنگ وبلاگه.

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 14:38  توسط خود خودم | 
می دونم بی صبرانه منتظر مطلب کودکانه خود خودم بودید.موقعی که از همه دعوت می کردم فکر نمی کردم زیاد استقبال بشه ولی وقتی وبلاگ بچه ها رو دیدم خیلی خوشحال شدم که دنیای کودکی هنوز خواهان داره.البته حتی وقت کامنت گذاشتن هم نداشتم (منو ببخشید).این روزها خیییییلی سرم شلوغ بود.توی این مدت دو بار شب زنده داری داشتم چون توی تابستون خیلی از مسیری که استاد راهنما برام تعریف کرده بود منحرف شده بودم.می خواستم با یه مطلب دیگه به روز کنم و کودکانه نویسی رو زیر سیبیلی رد کنم بره اما چون سبیل ندارم نشد.همه حرفهای قشنگ هم که در مورد کودکی گفته شده.پس تصمیم گرفتم اصل خود شیفتگی رو در این مورد هم رعایت کنم و از کودکی خودخودم بنویسم.تاخیر پیش اومده رو به بزرگی خودتون ببخشید و برید ببینید تو ادامه مطلب چه خبره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:36  توسط خود خودم | 
از مناسبتی نوشتن خوشم نمیاد. خرداد ماه به سه مناسبت می خواستم بنویسم. روز مادر و سالگرد درگذشت نادر ابراهیمی و روز جهانی مبارزه با کار کودکان. به دلایلی که خودتون می دونید نشد بنویسم.این روزها هوس مناسبتی نوشتن کردم. فردا روز جهانی کودکه. فکر می کنم اگه تو چند روز آینده به وبلاگها سر بزنیم و رنگ و بوی کودکی رو حس کنیم بد نباشه. لازم نیست آدم حتما خاطره باز یا احساساتی باشه تا از تصویرها و نوشته های کودکانه لذت ببره. بیایید تو چند روز آینده از بچه ها بنویسم یا برای بچه ها بنویسیم یا اصلا یه قسمت از گذشته خودمونو بنویسیم. گذشته ای که هیچ کس نمیتونه تاثیرش تو امروز و فردامون رو کتمان کنه. البته هنوز نمی دونم چطور از این دعوت خودم استقبال می کنم و فردا اینجا با چه جور نوشته ای به روز میشه.ولی میدونم روزهای آینده پست های خوب و قشنگی تو وبلاگ دوستان می بینم.منتظرم ببینم چیکار می کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:13  توسط خود خودم | 
اومدم بگم دالی

اومدم بگم سک سک

اومدم بگم یووووووووهوووووووووووووو

اومدم بگم منو نیگا

اومدم بگم هی اینجا رو باش خود خودم اومده

اومدم بگمآهای این منم خودخودم

 

آره هیچ حرف جدیدی ندارم فقط خواستم فکر کنید به روز کردم بیایید ببینید سر کارید. راستش هیچ وقت حرف جدیدی نداشتم.همیشه فقط اومدم بنویسم تا مطمئن بشم دیده میشم.خیلی وقته میام تو قالب شعر و طنز و نقد و ...فقط میگم:

داللللللی

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 0:28  توسط خود خودم | 
به نظرتون تحمل دیدن یک عدد پوشک بچه به شدددددددددت مستعمل وحشتناکتره یا دیدن این همه  تبلیغات پوشک بچه تو تلویزیون؟

برای اینکه زحمتتون بابت تشریف فرمایی به این کلبه خرابه هدر نره پستم رو با دوتا سوال دیگه طولانی تر می کنم.

به نظرتون اگه یه روز تفریحی برم یکی از کشورهای حاشیه خلیج فارس بعد تو فرودگاه یه آقای هموطن تپل ببینم که زیر چشم چپش جای گلوله است و یه خورده نامفهوم حرف می زنه و بلیط یکی از شهرهای آمریکای شمالی دستشه و  تو خوش و بش باهاش بفهمم قراره بره تو یکی از دانشگاههای ینگه دنیا تدریس کنه امکانات خوبی هم براش در نظر گرفتن آیا به صلاحه دو ساعت مونده به پروازش ازش بپرسم "ولایت فقیه چند بخشه؟"

به نظرتون اگه بپرسم چه جوابی میده؟

این هم پست خودخودم با سه تا "به نظرتون"اساسی.برید به وبگردیتون برسید زیاد اینجا نمونید خوبیت نداره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 23:53  توسط خود خودم | 

دیشب و امشب تلویزیون برنامه ای داشت که مصطفی اسمش را گذاشته بود تئاتر.با دیدن تئاتر دیشب پدرم یاد همسایه قدیمیشان افتاد. آقای حیدری که نظامی بوده و از خرابکارها خوشش نمی آمده (لازم است خرابکار را در دهه 50 تعریف کنم؟) و از جمله اینکه دوست پدرم را لوداده.در مورد ارتباط خاطره پدرم با شوی ضرغامی نه چیزی می نویسم نه دوست دارم در نظرات چیز بیشتری مطرح شود.فقط در پایان این پست را تقدیم می کنم به همه پدرانی که وظیفه شناسی و انجام رسالت صادقانه در قبال حقوق دریافتی و نیز خدمت به نظام حاکم را به پسران برومندشان می آموزند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 23:26  توسط خود خودم | 
 

۱.

ماه مهربان

۲.

"ولی افسوس که باید بروم / دفتری بردارم / دو سه فرمول دگر حفظ کنم/ خودمانیم ولی / علم هم چیز بدی نیست"

بلیط رفت را گرفته ام.شنبه ساعت 7:30 صبح. برنامه قطار تغییر کرده همیشه 7:35 صبح بود.فقط کسانی که رفتن برایشان سخت است می دانند این 5 دقیقه یک 5 دقیقه معمولی نیست.آنها می دانند چقدر سخت است 5 دقیقه زود تر بستن بار و بندیل؛ 5 دقیقه زودتر خوابیدن،5دقیقه زودتر بیدار شدن؛ 5 دقیقه زودتر خداحافظی کردن؛5دقیقه زودتر بلیط نشان دادن و سوار شدن و...

ولی وقتی آنسو که قرار است کوله بارت را زمین بگذاری یک جای خوب ، یک دوست خوب ، یک اتفاق خوب یا هرچیز خوشایند دیگری منتظرت باشد از 5 دقیقه زودتر رسیدن خوشحال می شوی. از خدا می خواهم در مقصد همه مسافرها "خیر و خوبی" چشم به راه باشد.

 

۳.

شب شعرهای دانشگاه قبلیم (محفل ادبی باران)را خیلی دوست داشتم.یک شب این شعر که نام شاعرش یادم نیست خوانده شد.به یاد روزهای ابری گذشته بخوانید:

درکلاسی کهنه بی رنگ وبو            پشت میزی نسترن بنشسته بود


در دل او رعدوبرق دردها                           ذهن او ابری تر از پاییز بود

فکردیشب بود ؛دیشب تا سحر                   بارش باران شب یکریز بود

سقف خانه چکه می کردوپدر                     رفت روی بام تعمیری کند

شاید ازشرم زن و فرزند خویش                 رفت بیرون بلکه تدبیری کند

وقت پایین آمدن ازپشت بام                        نردبام از زیر پایش لیزخورد

نسترن درفکردیشب غرق بود                 ناگهان دستی بروی میز خورد

بعد آن هم سیلی جانانه ای                      صورت بیجان دختر رانواخت

رنگ گلهای نگاهش زرد بود                  ازهمین رو رنگ ورویش رانباخت

لحن تندی با تمام خشم گفت            تو حواست در کلاس درس نیست

بعد هم اورا جریمه کردوگفت                چاره ی کار شماها ترس نیست

درس آنروزکلاس دخترک                        شعرباران بود یادم مانده است

نام شاعر رفته ازیادم ولی                    اهل گیلان بود یادم مانده است

شب سربالین بابا نسترن                           بازباران با ترانه می نوشت

سقف خانه اشک می بارید و او           می خورد بر بام خانه می نوشت


 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 14:49  توسط خود خودم | 
کاش پست قبل رو نمی نوشتم.

راستی از دکتر ممنونم که بابت اشتباه لپی رخ داده تذکر دادند.در ضمن من یا می نویسم که بخندونم یا می نویسم که نه بخندونم نه بگریونم.اگر کسانی برای گریه میان اینجا باید بگم شکمتونو صابون نزنید خر داغ می کنند یا تشریف ببرید یه وبلاگ دیگه یا اگه خیلی به من ارادت دارید یه کد نوحه برام بفرستید بذارم تو قالب وبلاگم. نوحه هم نشد ایشالا برادرا گاز اشک آور میفرستن.در هر صورت هستیم خدمتتون.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 16:29  توسط خود خودم | 

 

کاش نوه یه تیمسار بودم که سی سال پیش باغ و املاکشو گرفتن و خودشو اعدام کردن.

کاش بابام با اولین موشک عراق دست ما رو می گرفت برد خارج.

کاش تو موشک بارون وسط دستپاچگی زنها و حرفای قلمبه مردها تو پناهگاه محلمون اون برق آرامش و ایمان رو تو چشم مامانم نمی دیدم.

کاش هر وقت تو یه مهمونی شرکت می کردم استرس مامورای اماکن رو داشتم یا تو خیابون گشت ارشاد موی دماغم بود.

کاش مشکل اساسی اول جوونیم این بود که تو این مملکت باید حتما اسم پارتنرم تو شناسنامم باشه تا رابطه مونو به رسمیت بشناسن.

کاش تو آلبوم خونوادگیمون عکسایی از پسرای پشت لب سبز شده با لباس خاکی چفیه و تفنگ نبود.

کاش بیست سال پیش تو بهشت زهرا وقتی هجوم اون همه زن گریان رو به اون مکعب آلومینیومی دیدم یکی میومد خاک و خل موهامو می گرفت تو چشمام نگاه می کرد می گفت اینا یه مشت بدبخت فریب خودن.

کاش اون چیزی که دل خودم و خونوادمو به درد میاره تو BBCو VOAپخش نمی شد.

کاش اعمال نماز جمعه رو از شبکه های ماهواره ای یادگرفته بودم.

کاش وقتی به وطنم می گفتم "خراب شده" عذاب وجدان نمی گرفتم.

کاش تو دفترچه قدیمی بابا بزرگم یادداشتش از سخنرانی شهید رجایی* رو نمی دیدم و این جمله ش رو حفظ نمی کردم : "دوچرخه ای که برای ریا باشد از کادیلاک آخرین سیستم خطرناک تر ست."

کاش ....

این همه کاش برای این نیست که بگم از سبک زندگیم تا الآن ناراضیم. راستش اصل نوشته م یه چیز دیگه بود.دیدم بدون مقدمه نمیشه ، مقدمه شد این کاش ها و مطلب اصلی از ذهنم پرید. الان هم نمی دونم چرا هیچ انگیزه ای برای به یاد آوردنش ندارم. فکر می کنم اونی که از این کاشها تو زندگیش باشه میدونه می خواستم چی بگم و اونی که از این کاشها نداره، حتی اگه نوشته بودم هم... بی خیال.

به مخاطب خاص در مورد پست قبل: دیشب توی تلویزیون بحث احکام پرداخت زکات فطره بود.یکیش توجهم رو جلب کرد؛ وقتی توی فامیل یا همسایه فقیر می شناسید جایز نیست به غریبه فطریه بدید.

 


* مرحوم بابا بزرگ گوینده حرفهایی که یادداشت کرده بود را ننوشته بود. مادرم گفت حرفهای شهید رجاییه. اگه منبعی دارید که درستی یا نادرستی شو نشون میده خوشحال می شم کمک کنید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 21:19  توسط خود خودم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این خودمم.
خود خودم.
باور نداری؟
از خودم بپرس...

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
ايران كارتون
حامد مراديان
رضا ساكي
كتاب
استاد مهدي
توكاي مقدس
جلال سميعي
گل آقا
بزرگمهر
نيكان
مدرسه آرامش(خاتون خاله)
داش احسان
يه كافه گرم ونرم
امان از خود شيفتگي!
پسر کوهستان (سهیل)
بی قرار(هيچي)
پنجره قاضی (امیر چوبی)
آنه آسمونی (سوگند)
مجلس از ما بهترون(حسین)
لب حوض ما نشین(مصطفی)
گوهر زمان(غزاله)
کاغذ تمبر پاکت (عطیه)
زنان کوچک
سخنان بزرگان(هادی)
آشنای دیرین
من ترانه دست به قلم می شوم
کلاس 21(چندتا بچه قمی)
...(...)
فردایی بهتر و بهتر(مرغ سحر)
كودكان كار و خيابان
در حرم جان ما (بابا لنگ دراز)
کپی پیست (محمد)
متهم(ابواالفضل)
همشهري جوان 2
حرفهایی واسه شنفتن(هستی)
نتیجه(علی ذوقی)
سیبستان(سیب)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM