دخترها خوب بلدند* هرازگاهی بین خودشان شوخی های از نوع "کی بود زنگ زد؟ با کی قرار داشتی؟ با کی رفتی فلان جا؟ و..." راه بیاندازند. در دوران مجردی هروقت سوژه این سوالات می شدم یک جواب ثابت می دادم : همون آقا قدبلنده اونی که همش می خنده!
امروز بطور کاملا اتفاقی یاد این قضیه افتادم و دیدم چه پیش بینی دقیقی کرده بودم!
* شاید بین پسرها هم رایج باشد. (احتیاج به منابع بیشتر)
تبلیغات: شاه بیت توصیفی همسر آینده خود را از ما بخواهید!
خودخودش روز ۲۸ اسفند هم دست از سر دانشگاه برنداشت. خودخودم هم دست از سر خودخودش برنداشت و تو این برف باهاش رفت. اگه روزهای عادی داشگاه بود برفا حسابی پاکوب و کثیف بودن ولی ما تونستیم از بکری برف حسابی عکس بندازیم:

چرخ و فلک قدیمی پارک ملت رو تشخیص دادید؟

یعنی بعضیا از رو نمیرن!

ردپای یک نفر از ما سرخوش تر
خوابگاه حسابی خلوت شده. همه رفته اند شهرهایشان. فقط افغانی ها و تاجیکها مانده اند که فقط سلام وعلیک داریم. می ماند همسایه دیوار به دیوارمان که آن هم برای دید وبازدید کیس مناسبی نیست. اولا به خاطر ملیت (یمن جزو کشورهای حوضه نوروز نیست!) ثانیا تازه فرزندشان را از دست داده اند. لطفا این روزها در مورد دید و بازدید زیاد و عید مبارکی های تکراری غرغر نکنید. خواهش می کنم از روبوسی خسته نشوید و صورت خود را پاک نکنید. چون اینجا یک نفر بدجوری ظرفیت پشیمان شدن از ماندن در مشهد را دارد! روضه باز: سیزده بدرو بگو....
ولادیمیر ناباکوف: هر وقت تصاویر تبلیغ شده رهبران مملکت در اماکن عمومی بزرگتر از اندازه تمبرِ پستی بشوند، ... ... ... ... ... ادامه جمله را ننوشتم چون یه کم تلخه و بقول رئیس جمهور عزیز آخر سالی میخواهیم صفا کنیم! اولش را نوشتم چون نمیشود به در و دیوار مشهد نگاه کرد و چیزی نگفت!
توی عکس اول آب و هوا و نور رو منجمد می بینی.

عکس دوم خبر از اومدن مهمون هرساله این روزها داره.

امیدوارم شما هم صدای پای بهار رو تو جاهایی بشنوید که دوستشون دارید.
با تشکر از عکاسی خودخودش
اینجا باز جشن تولده. به افتخار همه مهمونها بزن کف مرتب. اون کف قشنگه رو هم بزن به افتخار سهیل خان که الآن میخواد بگه این جنگولک بازیها چیه. راستی ببخشید اینجا از بادکنک و فشفشه و آیکونها و اسمایلی های رنگارنگ خبری نیست. نمیخواستم شلوغ پلوغش کنم!
تولد خاتون خاله عزیزه و همه خواهرزاده های مجازیش مهمونن. خوش اومدید صفا آوردید. سنگین رنگین بشینید یه گوشه فوقش دو انگشتی دست بزنید. می دونید که من اعصاب ندارم. گذشت اون موقع که تولدای حلقه وبلاگی پر بود از حرکات موزون و بابا کمر و... من که حسین جعفریان نیستم!
آخی... تو ذوقتون خورد؟ نه بابا اونقدرا هم خشک و خالی نیست. می تونید گلوتونو به سبک مصطفی تر کنید:

تشکر می کنم از اسپانسر جشن!
۱خواهر و ۱برادرزاده و ۳ خواهر زاده به نمایندگی از فامیل اینجا براش نوشتن پس یه راست میریم سراغ دسته گلایی که فرستادن:
آشنا:
انسان موجود غریبی است...ارزش همه ی داشته هایش را زمانی درک می کند که آنهارا ازدست داده باشد...گرمای تابستانی خورشید را در نیمه های زمستان ارزو می کند وسپیدی وخنکای برف زمستان را درروزهای داغ تابستان!بیشتر انسان ها عزیزترین افراد زندگیشان را وقتی میشناسندکه دیگر رفته اند...ولحظه های شیرین را هنگامی می چشند که خاطره گشته اند...اما تو باهمه ی آنچه گفتم فرق داری. تورا چون هدیه ای گرانبها که خداوند فقط یک بار به ما بخشیده است قدر می دانیم.تورابا همه ی بردباری وشکیبایی که داری باهمه ی خوبی هایت دوست داریم.. ازهمان لحظه که آمدی تا امروز ...وتا همیشه.... قدر می دانیم!تورا که در ان شب زمستانی به جمع ما گرمی
وروشنی بخشیدی.
دوستت داریم....دوستت داریم...
خدایا ازتو به خاطر تولدخاله جان مهربانم که همه ازجان ودل دوستش داریم ممنونم!وتو ای خاتون عزیزم !خاتون همه ی خاله های مهربان! خاتون شب های دراز راز گفتن ها! خاتون روزها ی خاطره ساز....
تولدت مبارک

حسن موحدي:
تولدت مبارك عمه كوچولوي من
بدون من به عشق تو رفتم سر اين كار
جيگرتو
ننه رو هم ببوس

بابا لنگ دراز:
سلام خاله... خوبی خاله؟!... سلامتی خاله؟!....
خاله؟!
این کلمه خاله عجب بزرگ شده... همه فقط روی یه نسبت فامیلی خاله شونو صدا میکنن خاله... همه خاله شونو صدا میکنن خاله و فقط منظورشون خاله س.... ولی وقتی ما میگیم خاله فقط منظور خاله نیست.... حد اقل من که اینطوریم... وقتی میگم خاله انگار دارم همه کلماتی رو که بلدم از مهر، از محبت، از وفاداری، فداکاری، احترام گرفته تا عزت و ارج و قرب می گنجونمش توی یه کلمه و میگم« خاله»
این که این کلمه.... این «خاله» ی ساده شده « خاله » کم الکی نیست.... الکی نیست که یه نفر اینقدر خوب باشه که خودش اسمشو که حتی اسمشم نیست و فقط یه نسبته، اینقدر ببره بالا...
اینکه از اسمت نمیگم به خاطر اینه که حلیمه خاتون خیلی یه جوریه... بزرگتر از این حرفاس...
آره حلیمه خاتون خانوم... اینطوریاس.....
داشتم میگفتم... شما رو وقتی صدا میکنیم قند تو دلمون آب میشه... شاید به چشم نیاد... ولی میشه... چه بخوای چه نخوای میشه...
اسمت اگه قشنگه.. حلیمه خاتون اگه قشنگه... « خاله» ی ما اگه قشنگه الکی نیست... حکماً یه حکمتی داره.. حکماً خودت قشنگی که اسمت قشنگ شده.. حتماً خودت خوبی که وقتی توی جمع میگن حلیمه خاله آدم یاد چیزای خوب می افته...
خوب بالا خره هرچی نباشه خاله منی دیگه( از اون شکلکا بلطی؟ از اونا)
امیدوارم همیشه خدا خوب باشی... از خدا میخوام خوبترین¬هاشو بهت بده... ازش میخوام دل خوش بهت بده.... برات قشنگ ترین آرزوهارو دارم توی این روز قشنگ...
تولدت مبارک ای قشنگ ترین خاله دنیا
آی بلطی؟!.... آی لاب یو!

طيبه:
اولين خاطره من از تو به عنوان يه خاله مربوط به اولين نامه ايه كه تو زندگيم نوشتم.
يه نامه كه همراه نامه هاي آبجيا برات فرستاديم.
البته اعتراف ميكنم تنها دليل نامه نوشتنم حسادتي بود كه به نامه نگارياتون ميكردم.
اون موقع ها خيلي حرسم ميدادين. همه تون. تو. آبجيا. دختر خاله ها. كلا برام يه تابوي بزرگ بودين كه ميخواستم بشكونمتون
ولي موفق نشدم. چون هيچ وقت نتونستم به جمع محرمانه تون وارد شم.
هرچند بچگي تلخي هم نبود با اون همه شري كه ميريختيم
يادمه برات نقاشي هم كشيدم. چند وقت پيشا هم بهم نشون دادي
اصولا اولين خاطره هاي من از تو زياد دلچسب نيست. اما خب از جووني به اين ور برام بهترين خاله دنيا شدي و هستي
خيلي وقتا اولين ها مهم نيستند. اون چيزي كه مهمه بهترين هاست. تو جزئي از بهترين خاطره هاي زندگي مني
خيلي وقته كه تو براي من يه خاله نيستي. بلكه يه دوست عزيزي
يه دوست دوست داشتني.
يه دوست واقعي
و يا شايد يه رفيق
تولدت مبارك رفيق

و اما خودخودم:
راستش دست و دلم به نوشتن نمیره فقط دوست دارم از نزدیک ببینمت و تولدتو تبریک بگم. سجاد تو یکی از نوشته هاش لحظه تولد رو به لحظه تحویل تشبیه کرده بود. دوست دارم جای همه کسانی باشم که در لحظه تحویل تو کنارت هستند. توی اینترنت پر از عکسای خوشگل کیکه. ولی من می خوام یکی از دستپختای خودمو بذارم تا هم کامی شیرین بشه هم سلیقه خودخودمو به رخ بشریت بکشم. آخه تو خوابگاه پختم با حداقل امکانات!

جشن هنوز تموم نشده تو کامنتدونی ادامه داره!
۱۲ اسفند رسید و این یعنی پیوند خودخودم و خودخودش دو ساله شد! آن روز بوی ۱۷ ربیع می داد. امروز بوی سیاست و ...
۱۲ اسفند رسید و خودخودش تازه تصمیم گرفته در شرکت در انتخابات تردید کند. هر دفعه از تهران می آمدیم شناسنامه مان یادمان می رفت ولی اینبار شناسنامه اش را آورده و چند بار هم چک کرده که هست یا نه. آنوقت سر بزنگاه تردید دارد! همه اش هم تقصیر صدا و سیماست. مطمئنم اگر برای دختران متولیان رسانه ملی خاستگار بیاید دهن پدر را تا لحظه عقد می بندند یک وقت داماد نپرد! بگذریم تا شب فرصت دارم اهمیت صفحه انتخابات شناسنامه را برایش تبیین کنم.
۱۲ اسفند رسید و برای رای دادن یا ندادن یکی تکلیف شرعی دارد آن دیگری عذر شرعی. در این وانفسای "شرع بازی" خوشا آنانکه از بیم فرمهای گزینش رای می دهند.